ولادت پیشوای پنجم( حضرت امام محمد باقر علیه السلام ![]()
را به پیشگاه امام زمان(عج) و شیعیانش تبریک عرض منمایم
--------------------------------------------------
امام ابو جعفر،باقر العلوم،پنجمين پيشواى ما،جمعهى نخستين
روز ماه رجب سال پنجاه و هفت هجرى در شهر مدينه چشم به
جهان گشود.او را«محمد»ناميدند و كنيه اش «ابو جعفر»
ولقبش « باقرالعلوم » است یعنی شکافنده دانشها.
به هنگا م تولد هالهيى از شكوه و عظمت نوزاد اهل بيت را فرا گرفته بود،
و همچو ديگر امامان پاك و پاكيزه به دنيا آمد.
امام باقر (ع) از دو سو-پدر و مادر-نسبتبه پيامبر و حضرت على و زهرا عليهم السلام مىرساند،زيرا پدر او امام زين العابدين فرزند امام حسين،و مادراو بانوی گرامی (ام عبد الله دختر امام مجتبى (ع) است.
عظمت امام باقر (ع) زبانزد خاص و عام بود،هر جا سخناز والايى هاشميان و فاطميان و علويان به ميان مىآمد او را يگانه وارث آنهمه بزرگوارى قداست و شجاعت مىشناختند و هاشمى و علوى و فاطميش مىخواندند.
راستگوترين لهجهها و جذابترين چهرهها و بخشندهترين انسانها برخى ازويژگيهاى امام باقر عليه السلام است.
-------------------------------------------------
گوشهها يى از شرافت و بزرگوارى آن گرامى را در روایت زير مىخوانيم
پيامبر (ص) به يكى از ياران پارساى خود«جابر بن عبد الله انصارى»فرمود.اى جابر!تو زنده مىمانى و فرزندم«محمد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب» را كه نامش در تورات«باقر»است در مىيابى،بدانهنگام سلام مرا بدو برسان
پيامبر در گذشت و جابر عمرى دراز يافت-و بعدها روزى به خانهى امام زين العابدین آمد و امام باقر را كه كودكى خرد سال بود ديد،به او گفت:پيش بیا امام باقر آمد
گفت:برو...
امام باز گشت.جابر اندام و راه رفتن او را تماشا كرد و گفت:به خداى كعبه سوگند آيينهى تمام نماى پيامبر است.آنگاه از امام سجاد پرسيد اين كودك كيست؟
فرمود:امام پس از من فرزندم«محمد باقر»است.
جابر برخاست و بر پاى امام باقر بوسه زد و گفت:فدايتشوم اى فرزند ،سلام و درود پدرت پيامبر خدا (ص) رابپذير چه او ترا سلام رسانده است.
ديدگان امام باقر پر از اشگ شد و فرمود:سلام و درود بر پدرم پيامبر خدا باد تا بدان هنگام كه آسمانها و زمين پايدارند و بر تو اى جابر كه سلام او را به من رساندى
علم امام
دانش امام باقر عليه السلام نيز همانند ديگر امامان از سر چشمهى وحىبود آنان آموزگارى نداشتند و در مكتب بشرى درس نخوانده بودند،«جابر بن عبد الله نزد امام باقر (ع) مىآمد و از آنحضرت دانش فرا مىگرفت و به آن گرامى مكرر عرض مىكرد:اى شكافندهى علوم! گواهى مىدهم تو در كودكى از دانشى خدا داد برخوردارى (4) .
«عبد الله بن عطاء مكى»مىگفت:هرگز دانشمندان را نزد كسى چنان حقيرو كوچك و نيافتم كه نزد امام باقر عليه السلام،«حكم بن عتيبه»كه در چشم مردمان جايگاه علمى والايى داشت در پيشگاه امام باقر چونان كودكى در برابر آموزگار بود.
شخصيت آسمانى و شكوه علمى امام باقر (ع) چنان خيره كننده بود كه«جابر بن يزيد جعفى»به هنگام روايت از آن گرامى مىگفت:«وصى اوصياء و وارث علوم انبياء محمد بن على بن الحسين مرا چنين روايت كرد......
مردى از«عبد الله عمر»مسالهيى پرسيد و او در پاسخ درماند،به سئوال كننده امام باقر را نشان داد و گفت از اين كودك بپرس و مرا نيز از پاسخ او آگاه ساز.آن مرد از امام پرسيد و پاسخى قانع كننده شنيد و براى«عبد الله عمر»بازگو كرد،عبد الله گفت:اينان خاندانى هستند كه دانششان خداداد است.
ابو بصير»مىگويد:با امام باقر عليه السلام به مسجد مدينه وارد شديم،مردم در رفت و آمد بودند.امام به من فرمود:از مردم بپرس آيا مرا مىبينند؟از هر كه پرسيد م آیا ابو جعفر را ديدهاى پاسخ منفى شنيدم،در حاليكه امام در كنار من ايستاده بود.در اين هنگام يكى از دوستان حقيقى آن حضرت«ابو هارون»كه نابينا بود به مسجد در آمد.امام فرمود:از او نيز بپرس
از ابو هارون پرسيدم:آيا ابو جعفر را ديدى؟
فورا پاسخ داد:مگر كنار تو نايستاده است؟
گفتم:از كجا دريافتى؟
گفت:چگونه ندانم در حاليكه او نور رخشندهيى است
و نيز«ابو بصير»مىگويد:امام باقر (ع) از يكى ازافريقائيان
حال يكى از شيعيان خود به نام«راشد»را جويا شد.پاسخ داد خوب بود و سلام مىرساند.
امام فرمود خدا رحمتش كند.
با تعجب گفت:مگر او مرده است؟
فرمود:آرى.
گفت:چه وقت در گذشت؟
فرمود:دو روز پس از خارج شدن تو.
گفت:به خدا سوگند او بيمار نبود...
فرمود:مگر هر كس مىميرد به جهتبيمارى است؟
آنگاه ابو بصير از امام در مورد آن در گذشته سئوال كرد.
امام فرمود:او از دوستان و شيعيان ما بود،گمان مىكنيد كه چشمهاى بينا و گوشهاى براى ما همراه شما نيست وه چه پندار نادرستى است!به خدا سوگند هيچ چيز از شنوايىكردارتان بر ما پوشيده نيست پس ما را نزد خودتان حاضر بدانيد و خود را به
عادت دهيد و از اهل خير باشيد تا به همين نشانه و علامتشناخته شويد.من فرزندان و شيعيانم را به اين برنامه فرمان مىدهم
يكى از راويان مىگويد در كوفه به زنى قرآن مىآموختم،روزى با او شوخى كردم،بعد به ديدار امام باقر شتافتم،فرمود
آنكه (حتى) در پنهان مرتكب گناه شود خداوند به او اعتنا و توجهى ندارد،به آن زن چه گفتى؟ از شرمسارى چهرهام را پوشاندم و توبه كردم،امام فرمود:تكرار نكن.
-----------------------------------------------
روایت نور
ملا احمد نراقى و پدرش ملا مهدى نراقى را از متفكران بزرگ شيعه در سده دوازدهم و سيزدهم هجرى مىشمارند.
براى پاسداشت خدمات علمى اين دو دانشمند فرزانه، كنگرهاى در اوايل خرداد ماه 1381ش. در شهرهاى قم، كاشان و نراق برگزار گرديد. از آثار پر بركت اين كنگره انتشار تعدادى از آثار علمى اين بزرگان بود كه از جمله آنها كتاب ارزشمند مسايل و رسايل ملا احمد نراقى است.
در اين كتاب سؤالهايى كه از محضر نراقى، پرسيده شده و او به آنها پاسخ داده، توسط شاگرد نراقى جمعآورى شده است.
اين كتاب در سه جلد منتشر شده، كه دو جلد اول مشتمل بر سؤال و جوابهاى فقهى و جلد سوم شامل سؤال و جوابهاى اعتقادى و متفرقه است.
در اين جلد مسايل مهمى كه در آن عصر مورد توجه مسلمانان و شيعيان بوده از نراقى سؤال شد و او با توجه به احاطه قابل توجهى كه در علوم اسلامى داشته، جوابهاى دقيق، علمى و روشنگرانه به سؤالات طرح شده داده است.
از جمله اين سؤالات دو سؤال درباره امام زمان(ع) است. در اين دو سؤال درباره جواز يا حرمت ذكر نام امام زمان(ع) در عصر غيبت و همچنين افضليت امام زمان(ع) بر ديگر ائمه(ع)، از نراقى پرسش شده، و نراقى با استناد به آيات و روايات، به اين سؤالات پاسخ داده است.
در اينجا يكى از اين دو سؤال مذكور را، كه امروزه نيز مورد توجه و سؤال مؤمنان و شيعيان است، از كتاب مسايل و رسايل، استخراج و بدون هيچگونه تصرفى تقديم ارباب معرفت مىداريم.
ناگفته پيداست كه ما در اين باره مديون مصحح محترم كتاب مسايل و رسايل هستيم كه زحمت طاقتفرساى قرائت نسخههاى كتاب و تصحيح و استخراج مصادر را به عهده گرفته، و زمينه انتشار اين كتاب گرانسنگ را فراهم آوردهاند.
شايان ذكر است كه مسئله اول؛ يعنى جواز يا حرمت ذكر نام امام زمان(ع) از جمله مسايلى است كه پيوسته مورد بحث بين دانشمندان شيعه بوده است. در اين باره عالم فرزانه محمد باقر بن محمد حسينى استرآبادى معروف به ميرداماد (متوفا به 1040ق.)، كتاب شرعة التسميه1 را نگاشت و در آن حرمت ذكر نام امام زمان(ع) را در زمان غيبت اثبات نمود. پس از آن محدث جليل شيخ محمدبن حسن عاملى مشهور به شيخ حر عاملى (متوفا به (1104ق.) كتاب كشف التعميه فى جواز التسميه2 را تأليف، و در آن جواز ياد كردن نام مبارك آن حضرت را، اثبات نموده است.
نراقى در اين جواب، ابتدا احاديث وارد شده در موضوع را ذكر نموده و پس از بررسى آنها نتيجه مىگيرد كه مضمون و دلالت اين اخبار حرام بودن ذكر نام آن حضرت را دارند و عنوان مىكند كه علماى بزرگ شيعه مانند شيخ صدوق و مرحوم كلينى و فيض كاشانى نيز هميننظر را داشتهاند. با هم متن سؤال و جواب نراقى را در اين زمينه مىخوانيم:
سؤال: در بعضى از كتب شيعه مذكور است كه در زمان غيبت حضرت صاحبالامر(ع) نام مبارك يا كنيه آن جناب را بردن خوب نيست، و نهى وارد شده، سبب چيست؟
جواب: بلى، در اين خصوص احاديث معتبره به حد استفاضه، بلكه به نزديك تواتر معنوى وارد شده، و ما در اينجا چند حديث را ذكر و بعد از آن حقيقت حال را بيان مىكنيم.
اول: روايت داود بن قاسم جعفرى است كه در كتاب كافى مروى است از حضرت امام على نقى (ع) كه فرمود:
الخلف من بعدى الحسن ابنى، فكيف لكم بالخلف من بعد الخلف؟ فقلت: ولم جعلنى اللَّه فداك؟ لأنّكم لاترون شخصه، ولا يحلّ لكم ذكره باسمه، فقلت له: فكيف نذكره؟ فقال قولوا الحجّة من آل محمد، صلىاللَّهعليهوآله.
جانشين پس از من پسرم حسن است. چه [اوصافى] پس شما با جانشين جانشينم چگونه خواهيد بود؟
پرسيدم: چطور، به فدايتان شوم؟ فرمودند: چون او را نخواهيد ديد و مجاز به بردن نام او نيستيد. پرسيدم: پس چگونه از ايشان ياد كرده و نام ببريم؟ فرمودند: بگوييد حجت آل محمد(ص)].3
دوم: صحيحه ابن رئاب از حضرت امام صادق(ع) مرويه در كافى، و در كتاب كمال الدين كه فرمودند:
صاحب هذا الأمر لايسمّيه باسمه إلاّ كافر.
[نام صاحب اين امر را تنها كافر بر زبان مىراند].
سوم: مؤثقه ريّان بن صلت از حضرت امام رضا(ع) مرويه در كافى نيز:
يقول و سئل عن القائم: فقال لايرى جسمه ولا يسمّى اسمه.
[از او درباره قائم پرسيده شد. فرمود: جسمش ديده نمىشود و نامش برده نمىشود].
چهارم: صحيحه عبداللَّه بن جعفر حميرى مرويه در كافى نيز، و حديث طويل آن است، و در آن سؤال شده است از حضرت امام حسن عسكرى(ع) كه مطالبى دارم از كه سؤال كنم؟ فرمود: عمرى و پسر او كه اين دو ثقه و امينند. پس راوى مىگويد كه سؤال كردم از شيخ بزرگوار جليل عمرى وكيل حضرت صاحبالامر(ع) كه:
أنت رأيت الخلف من بعد ابى محمد، عليهالسلام؟ فقال: إى واللَّه و رقبته مثل ذا، و أومأبيده، فقلت له: فبقيت مسألة واحدة، فقال لى: هات. قلت: والإسم؟ قال: محرّم عليكم أن تسألوا عن ذلك، ولا أقول هذا من عندى، فليس لى أن أحلّل ولا أحرّم، ولكنّه عنه، عليهالسلام. فإنّ الأمر عند السّلطان أنّ أبا محمّد مضى ولم يخلف ولداً - الى أن قال: - و إذا وقع الإسم وقع الطلب، فاتّقوا اللَّه وأمسكوا عن ذلك.
[آيا جانشين ابومحمد عليهالسلام را ديدهاى؟ گفت: آرى به خدا و گردنش چنين بود و با دست اشاره كرد. به او گفتم: يك مسأله ديگر هم باقى مانده است. گفت: بپرس. گفتم: نام ايشان؟ گفت: بر شما حرام است كه از آن بپرسيد و اين را از جانب خودم نمىگويم، چرا كه در شأن من حلال و حرام كردن امور نيست و اين مطلب از خود ايشان است. امر چنين بر سلطان مشتبه شده كه امام عسكرى(ع) بدون فرزند از دنيا رفته است... وقتى كه اسم معلوم شود طلب به دنبالش مىآيد پس تقواى الهى پيشه كرده و از آن چشمپوشى كنيد].
پنجم: روايتى كه شيخ صدوق به سند متصل در كتاب كمال الدين و تمامالنعمة از عبداللَّه بن أبى يعفور روايت نموده كه مىگويد: از حضرت صادق(ع) سؤال كردم:
فقلت: يا سيّدى و من المهدى من ولدك؟ فقال: الخامس من ولد السابع، يغيب عنكم شخصه، ولا يحلّ لكم تسميته.
[گفتم: سرورم؛ مهدى كدام فرزند شماست؟ فرمودند: پنجمين از هفتمين [امام] كه از شما غايب مىشود و بردن نام او براى شما جايز نيست].
و در باب ديگر اين كتاب اين حديث را روايت كرده و به جاى »عنكم« و »لكم« »عنهم« و »لهم« فرموده است.
ششم: روايتى كه صدوق در كتاب غيبت و به سند متصل از حضرت امام محمد باقر(ع) روايت كرده كه فرمود:
سأل عمر أميرالمؤمنين (ع) عن المهدى فقال: يابن أبى طالب أخبرنى عن المهدى ما اسمه؟ قال، عليهالسلام: »أمّا اسمه فلا، لأنّ حبيبى و خليلى عهد إلىّ أن لا أحدّث باسمه حتّى يبعثه اللَّه عزّوجلّ...«.
[عمر از اميرالمؤمنين(ع) درباره حضرت مهدى چنين پرسيد: اى فرزند ابوطالب به من بگو كه نام مهدى چيست؟ حضرت هم پاسخ فرمودند: اسمش را نه [نمىگويم] چرا كه حبيب و دوستم [رسولاللَّه] با من عهد كرد كه تا پيش از ظهورش نام او را فاش نسازم].
هفتم: توقيع رفيعى است كه به محمد بن عثمان عمرى رسيده، و در كتاب غيبت شيخ و كمالالدين صدوق مروى است:
قال: خرج توقيع بخطّ أعرفه: من سمّانى فى مجمع النّاس باسمى فعليه لعنة اللَّه.
[گفت: توقيعى با خطى آشنا برايم صادر شد كه هر كس در جمع مردم4 مرا به نام بخواند، لعنت خدا بر او باد].
هشتم: توقيعى ديگر است كه در دو كتاب مذكور منقول است از على بن عاصم كوفى:
يقول: خرج فى توقيعات صاحبالزمان: ملعون ملعون من سمّانى فى محفل من النّاس.
[مىگويد از جمله توقيعات صاحبالزمان(ع) چنين است: ملعون است ملعون هر كه نام مرا در جمع مردم ببرد].
نهم: روايت طويلى است كه صدوق در كتاب كمالالدين به سند متصل از حضرت جواد روايت كرده است كه حضرت اميرالمؤمنين و امام حسن(ع) و سلمان فارسى در مسجد بودند كه خضر داخل شد و سخنانى چند مذكور كرد، و همه ائمه را شمرد تا به امام حسن عسكرى رسيد، پس فرمود:
و أشهد على رجل من ولد الحسن لايكنّى ولا يسمّى حتّى يظهر أمره، فيملأها عدلاً كما ملئت جوراً، والسّلام عليك يا أميرالمؤمنين و رحمةاللَّه و بركاته، ثمّ قام فمضى.
[شهادت به مردى از فرزندان امام حسن [عسكرى] مىدهم كه به كنيه و نام خوانده نمىشود تا اينكه امرش ظاهر شود و [به دنبال آن]، [زمين را] همانگونه كه آكنده از جور شده مملو از عدالتش كند و سلام بر تو اى امير مؤمنان و رحمت و بركات او. سپس برخاست و رفت].
و همين روايت را صاحب كافى به سند صحيح از حضرت جواد(ع) روايت كرده است.
دهم: روايتى است كه در كتاب كمالالدين به سند متصل از عبدالعظيم حسنى منقول است كه گفت: به خدمت امام على نقى (ع) رسيدم.
قال: فلمّا بصر بى قال: مرحباً بك يا أباالقاسم - الى أن قال: - و من بعدى الحسن ابنى، فكيف للنّاس من بعده؟ قال: فقلت: و كيف ذلك يا مولاى؟ قال: لأنّه لايرى شخصه ولا يحلّ ذكره باسمه حتّى يخرج فيملأ الأرض قسطاً و عدلاً الحديث.
[وقتى به من نگاه كرد فرمود: مرحبا بر تو اى ابوالقاسم... پس از من فرزندم حسن [امام] است و مردم پس از او چه خواهند كشيد؟ پرسيدم: چطور مولاى من؟ فرمود: چرا كه او ديده نمىشود و بردن نامش مجاز نيست تا زمانى كه قيام كند و زمين را آكنده از قسط و عدالت كند.]
يازدهم: روايتى است كه در كتاب كمالالدين به سند متصل از عبدالعظيم حسنى نقل كرده كه به خدمت امام محمد تقى(ع) رسيدم و عرض كردم:
إنّى لأرجو أن تكون القائم من أهل بيت محمّد الذى يملاء الأرض قسطاً و عدلاً كما ملئت ظلماً و جوراً، فقال: يا أباالقاسم ما منّا إلاّ و هو قائم بأمر اللَّه عزّوجلّ و هاد الى دينه، ولكنّ القائم الّذى يطهّر اللَّه به الأرض هو الّذى تخفى على الناس ولادته و يغيب عنهم شخصه، و يحرم عليهم تسميته، و هو سمىّ رسولاللَّه، صلىاللَّهعليه و آله، الحديث.
[اميدوارم شما همان قائم اهل بيت باشيد كه زمين را آكنده از قسط و عدالت مىكند همانگونه از ظلم و جور پرگشته بود. حضرت فرمودند: اى ابوالقاسم! هر كدام از ما قائم به امر خدا و هدايت كننده به سوى دين اوست ليكن قائمى كه خداوند به وسيله او زمين را پاك و مطهر مىسازد كسى است كه پنهان از چشم مردم به دنيا مىآيد و از ديدگان آنها مخفى است. نام بردن از او بر مردم حرام است در حالى كه او همنام رسولاللَّه(ص) مىباشد].
سخنان امام پنجم در وصف حضرت حجت (عج)
روايت احمد بن زياد كه در كتاب كمالالدين است از حضرت موسى(ع) و در آخر آن در وصف حجّت مىفرمايد:
الّذى يخفى علىالنّاس ولادته ولا يحلّ لهم تسميته حتّى يظهره اللَّه عزّوجلّ. الحديث.
[كسى كه ولادتش از مردم مخفى است و نام بردن از او تا پيش از ظهورش مجاز نيست].
روايت صفوان بن مهران مرويّه در كمالالدين از حضرت صادق(ع) مىگويد:
قيل له يابن رسولاللَّه من المهدى من ولدك؟ قال: الخامس من ولدالسابع، يغيب عنكم شخصه ولا يحلّ لكم تسميته.
[به ايشان عرض شد كه يابن رسولاللَّه مهدى كدام فرزند شماست؟ فرمودند: پنجمين [امام] از نسل هفتمين [امام] از ديدگانتان نهان مىشود و مجاز به بردن نامش نيستيد].
روايت أبى خالد كابلى از حضرت امام محمد باقر(ع) مرويه در بحارالانوار:
قال: دخلت على محمد بن علىّ الباقر، عليهالسلام، فقلت: جعلت فداك، قد وصف لى ابوك صاحب هذا الأمر بصفة لو رأيته فى بعض الطرق لأخذت بيده. قال: فتريد ما ذا؟ قلت: أريد أن تسمّيه لى حتّى أعرفه باسمه. فقال: سألتنى يا أبا خالد عن سؤال مجهد، ولقد سألتنى عن أمر لو كنت محدّثاً به أحداً لحدّثتك.
[خدمت حضرت امام محمدباقر(ع) شرفياب شدم و عرض كردم: فدايتان گردم. پدرتان صاحب اين امر را با صفتى براى من توصيف كردند كه اگر او را در راهى ببينم دستش را مىگيرم [او را به خوبى خواهم شناخت]. حضرت فرمودند: حالا چه مىخواهى؟ گفتم: مىخواهم كه براى من نام ايشان بگوييد تا ايشان را به نام هم بشناسم. فرمودند: ابا خالد سؤال سختى مطرح كردى و سؤالى كردى كه اگر جوابش را به احدى جز تو داده بودم به تو هم مىگفتم].
روايت حميرى مرويه در بحارالانوار، و در آخر آن اين است:
قلت للعمرى: هل رأيت صاحبى؟ قال: نعم، وله عنق مثل ذا. و أشار بيديه جميعاً إلى عنقه، قال: قلت: فالإسم؟ قال: ايّاك أن تبحث عن هذا، فانّ عند القوم أنّ هذا النسل قد انقطع.
[به عثمان بن سعيد عمرى گفتم: آيا مولا و صاحبم را ديدهاى؟ گفت: آرى چنين گردنى داشت و كاملاً با دستهايش به گردنش اشاره كرد. گفتم: اسم ايشان؟ گفت: هرگز به دنبال [فهم] آن نباش؛ چرا كه [مشهور] نزد اين جمعيت چنين است كه اين نسل [امام حسن عسكرى(ع)] قطع شده است].
در كتاب بحارالأنوار مروى است كه شخصى عرض كرد به عثمان بن سعيد:
هل رأيت صاحب الأمر؟ قال: نعم - إلى أن قال: - قلت فالإسم؟ قال: نهيتم عن هذا.
[آيا صاحب الامر(ع) را ديدهاى؟ گفت: آرى... گفتم: اسمشان چيست؟ گفت: از [دانستن] آن نهى شدهايد].
و مخفى نماند كه همه اين احاديث متفقند در منع تسميه آن حضرت فىالجمله، و اگر چه در دلالت بعضى از اين احاديث بر عموم منع خدشه مىتوان كرد، چون حديث اول و چهارم و پنجم و سيزدهم، چه آنها به عنوان خطاب مشافهه وارد شدهاند، و منع و حرمت را نسبت به مخاطبين مىرسانند، اما نسبت به همه اشخاص حتى موجودين در زمان غيبت محل خدشه مىشود؛ زيرا كه مىتواند شد كه تسميه در آن زمان به جهت تقيه وخوف طلب حضرت يا وكلاى او حرام باشد، و در ازمنه ديگر نباشد، يا در زمان سابق بر زمان تولد حضرت به جهت خوف انتشار و شهرت و بقاى آن انتشار تا زمان حضرت ممنوع باشد، وليكن بعد نباشد.
و مانند حديث هفتم و هشتم كه تخصيص دارند به منع از تسميه در محافل و مجامع، اما در خلوات را دلالت ندارند، وليكن اكثر آنها دال بر عموم منعاند نسبت به همه اشخاص در همه ازمنه حتى زمان غيبت كبرى، بعضى به اطلاق، چون دوم و سوم و يازدهم و پنجم به طريق ديگر روايت آن، و بعضى به تصريح، چون نهم و دهم و دوازدهم.
و اختصاص بعضى به مشافهين و بعضى به جامع موجب تقييد و تخصيص آنها نمىشود، چه حمل مطلق بر مقيد و عام برخاص در صورت تنافى است نه توافق. و همچنين تعليل حرمت سؤال در روايت چهارم به اينكه »إذا وقع الإسم وقع الطلب« اصلاً دلالت بر اختصاص ساير اخبار هم به اين صورت ندارد، چه مىتواند شد كه يكى از علل حرمت بر اهل آن زمان خوف طلب باشد، و چون آن قريب به فهم راوى بود حضرت همان علت را بيان فرموده باشند، يا چون در علل شرعيه اطّراد شرط نيست، چنانچه خمر به علت اسكار قليل و كثير آن حرام است، پس مىشود وجود سبب در بعضى افراد علت حرمت طبيعت شود.
پس مقتضاى مجموع اين احاديث حرمت تسميه آن جناب است مطلقاً، خواه در زمان حضور و خواه در زمان غيبت صغرا و كبرا.
و مؤيد اين مطلب است آن كه متتبع كتب احاديث مىبيند كه زياده از هزار حديث است كه در حق صاحبالامر وارد شده كه اكثر آن در كتاب كمالالدين است، و در كتاب كافى و تهذيب و من لايحضره الفقيه و غيرها، چه در باب احوال ائمه، و چه در ادعيه، و چه در زيارات در هيچ يك از آنها مگر يكى يا دو كه نوشته مىشود تصريح به اسم سامى آن جناب نشده، و از روات و علما احدى زبان به آن نگشوده است.
پس ظاهر حرمت تسميه آن جناب است مطلقاً، چنانكه مذهب صدوق، قدسسره، است و به آن تصريح كرده است در »باب ما روى عن سيدةالنساء من حديث صحيفه« از كتاب كمالالدين، و در آنجا از جابر بن عبداللَّه روايت كرده است كه:
به خدمت حضرت سيدة النساء، سلاماللَّه عليها، رسيده به جهت تهنيت تولد امام حسين، عليهالسلام، ديدم صحيفه درخشندهاى در دست مبارك او است، عرض كردم: اين صحيفه چيست؟ فرمود: در آن اسماء ائمه از ولد من است، عرض كردم. بنماى به من ببينم. فرمود: يا جابر اگر نهى نشده بود مىنمودم، وليكن مأذونى از ظاهر آن باطن او را ملاحظه كنى، جابر مىگويد: پس خواندم آن را، پس در آن بود أبو القاسم محمد بن عبداللَّه المصطفى امّه آمنة بنت وهب، و همچنين هر يك از ائمه را نام برده - الى أن قال: - ابوالقاسم محمد بن الحسن، هو الحجّة القائم أمّه جارية اسمها نرجس. تا اينجا كه فرمود: ابوالقاسم محمد بن حسن همان حجت قائم است كه مادرش كنيزى نرجس نام مىباشد].
بعد از نقل اين حديث صدوق مىگويد:
قال مصنّف هذا الكتاب: جاء الحديث هكذا بتسمية القائم، عليهالسلام، و الّذى أذهب اليه ما روى فى النهى عن تسميته.
مصنف اين كتاب گويد: درباره نام بردن از قائم عليهالسلام چنين حديث صادر شده و [رأى ما هم] بدان سمتى متمايل است كه روايات در باب نهى از نام بردن ايشان نقل شده است.
و ظاهر اين است كه مذهب كلينى و شيخ طوسى نيز همين است، چه صاحب كافى احاديث منع از تسميه را بلا ذكر معارض روايت كرده، و او و شيخ در كتاب صيام در باب ادعيه هر روز و شب ماه رمضان در كافى و تهذيب دعايى از براى شب قدر نقل مىكند به اين نوع كه:
يقول بعد تحميداللَّه تعالى والصلاة على النبىّ وآله: أللّهمّ كن لوليّك فلان بن فلان فى هذه السّاعة و فى كلّ ساعة وليّاً و حافظاً و ناصراً و دليلاً و قائداً و عوناً [و عيناً] حتّى تسكنه أرضك طوعاً و تمتّعه فيها طويلاً.
[پس از حمد خداوند متعال و صلوات بر پيامبر و خاندانشان مىگويد: »خداوندا براى وليت فلانى فرزند فلانى در اين لحظه و تمام لحظات. سرپرست و نگهبان و ياور و راهنما و رهبر و پشتيبان و [ديده بينا] باش تا آن زمان كه او را در زمين ساكن گردانى از روى اطاعت (در حالى كه او را ساكن زمين كنى كه اهل زمين مطيعش باشند) و او را براى مدتى طولانى در آن بهرهمند فرما«].
و در كتاب كافى روايتى به سند متصل از كرام از حضرت صادق(ع) به اين نحو روايت نموده:
ثمّ كشف حجاباً من الحجب فإذا خلفه محمد و اثنى عشر وصيّاً له، أخذ بيد فلان القائم من بينهم. الحديث.
[سپس يكى از پردهها را كنار زد (خود پرده كنار رف) و جانشينش محمد و دوازدهمين وصيش [نمايان شد] و در پس آن بود. دست فلانى كه در ميان ايشان ايستاده بود را گرفت تا انتهاى حديث].
و صاحب وافى نيز تصريح به عدم جواز كرده، چه در كتاب حجت وافى بعد از آنكه حديثى روايت كرده و در آخر آن اين است:
والخازن لعلمى الحسن، و يكمل ذلك بابنه (م ح م د) رحمة للعالمين.
[و خزانه علم من حسن است و آن (امامت) با فرزندش محمد كه مايه رحمت براى جهانيان است كامل مىشود].
گفته است:
و انّما كتب اسم الصاحب بالحروف مفردة لعدم جواز التنطّق باسمه و كنيته.
[همانا اسم حضرت صاحب با حروف جدا از هم نوشته مىشود به جهت عدم جواز براى سخن گفتن به نام و كنيه ايشان].
و همچنين فاضل محدث ملا محمد باقر مجلسى، قدسسره، در كتاب بحارالانوار بعد از ذكر بعضى از اخبار نهى از تسميه و تحديد به اينكه »حتى يظهره اللَّه« مىفرمايد:
هذه التحديدات مصرّحة فى نفى من خصّ ذلك بزمان الغيبة الصغرى تعويلاً على بعض العلل المستنبطة و الاستفادات الوهميّة. انتهى.
[اين تهديدها (حدگذاريها) صراحت در نفى كسانى دارد كه اين موضوع (نهى از نام بردن از آن حضرت) را براساس بعضى علتهاى استنباط شده (توسط خود شخص) و برداشتهاى وهمى مختص به زبان غيبت صغرا دانستهاند.
بلكه محتمل است كه مذهب اكثر علما بلكه همه ايشان اين باشد، بلى ديدم كه شخصى اين مطلب را از بعضى از اجلّه علماى معاصرين، طاب ثراه، سؤال نموده، او در جواب فرموده كه:
اخبار در منع تسميه آن جناب بسيار است، و ليكن آنچه از ساير اخبار مستفاد مىشود اين است كه اين از راه تقيّه است در زمانهاى اوايل تولد آن جناب و ازمنه متقاربه آن از زمانهاى غيبت، چون هميشه فراعنه از اعداء آل محمد(ص) در اطفاء نور الهى مىكوشيدند، و در بعضى اخبار تصريح شده به تحريم ذكر اسم به اينكه در نزد سلطان چنين محقق شده كه امام حسن عسكرى(ع) از دنيا رفت و اولادى از او باقى نماند، پس هرگاه اسم او را ببريد او در طلب خواهد بود و الحاصل وجه منع ظاهراً همين است، و اما در امثال اين زمان ظاهراً منعى از براى آن نمىدانم، و اگر ظاهراً تصريح به اسم نشود و اكتفاء به لفظ حجت بشود احوط خواهد بود. انتهى كلامه، رفع مقامه.
و مخفى نماند كه آنچه را فرموده كه از ساير اخبار مستفاد مىشود آن است كه از راه تقيه است اشاره است به حديث چهارم، و دانستى كه آن دلالت بر اطلاق را نمىكند، و تخصيص مطلقات را نمىدهد، بلكه چاره مصرّحات نمىكند، و مانع منحصر در تقيه بر آن حضرت نيست، بلكه تقيه بر شيعيان نيز مانع است، و همچنين استهزاء و سخريه به ايشان همچنان كه بعضى از اعداء آل محمد و ملاعين ايشان در قصيدهاى كه در استهزاء بر شيعه گفته مىگويد:
ما آن للسرداب أن يلد الذى
سمّيتموه بزعمكم انساناً
تبّاً لكم و على عقولكم العفا
ثلّثتم العنقاء والغيلانا
[گاه آن نشده كه سرداب آنكه را به زعم خويش انسان مىپنداريد بزايد. واى بر شما و عقلهاى بىخاصيتتان كه عنقا و غيلان را سه تا كرديد].
و ملعون از حضرت خضر و الياس فراموش كرده كه خود آن ملاعين به وجود ايشان قائلند.
و مانع كلى از تسميه آن جناب بغض و عداوت اعداء است نسبت به او، چه اين سبب سوء ادب ايشان مىشود، و به اين علت تصريح فرموده حضرت امام جعفر صادق(ع) در منع ذكر على و فاطمه چنانچه در كتاب كافى به سند متصل از عنبسه منقول است از ابىعبداللَّه(ع) كه فرمود:
ايّاكم و ذكر علىّ و فاطمه، فانّ النّاس ليس شيىء أبغض إليهم من ذكر علىّ و فاطمه.
[از على و فاطمه ياد نكنيد چرا كه نزد مردم مبغوضتر از ياد على و فاطمه نيست].
[...] بلى چيزى كه موهم جواز ذكر اسم آن جناب مىشود دو حديث است كه در آن تصريح به اسم سامى او شده:
يكى، حديث صحيفه كه گذشت،
دوم، حديثى كه در كتاب كمالالدين از مفضّل بن عمر از حضرت صادق(ع) روايت كرده كه آن حضرت فرمود:
يا مفضّل! الإمام من بعدى ابنى موسى من خلفه... المأمون المنتظر محمد بن الحسن بن على بن محمد بن على بن موسى.
[اى مفضل! امام پس از من فرزندم موسى است و پس از او... امنيت يافته (مأمون) و انتظار كشيده شده (منتظر) محمدبن حسن بن على بن موسى است].
و اما حديث صحيفه، پس معلوم نيست تصريح به آن از جانب بندگان باشد كه اهل تكليفند، چه آن صحيفه از آسمان آمده بود و از جانب خدا تسميه واقع شده، و كسى نمىگويد: از براى خدا ت
پىنوشتها :
1 . الذريعه الى تصانيف الشيعه، شيخ آقا بزرگ تهرانى، ج14، ص178.
2 . همان، ج18، ص23.
3 . ترجمه روايات متن كلاً از واحد پژوهش موعود است.
4 . منظور از لفظ »ناس« در روايات، گاهى عامه مردم و گاهى اهل سنت است.


